تبلیغات
Dreams - لحظه های شاد ...


Admin Logo
themebox Logo

<
نویسنده :dream land
تاریخ:پنجشنبه 15 مهر 1389-02:35 ب.ظ

لحظه های شاد ...

بازم سلام، حالتون چطوره؟ خوب خوب، این که عالیه. امروز می خوام براتون یه خاطره جالب رو تعریف کنم ولی قبلش بزارید چند تا جمله بگم.
تا حالا از خودتون پرسیدید هدف اصلی از شغلی که انتخاب می کنید چیه؟ پول! خب این هم هست دیگه؟مشغول بشید! این هم هست دیگه؟... می خوام مهمترینش رو من بگم شغل شما وسیله ای برای پیوستن به مردم، البرت شوایتزر یه جمله قشنگ دارهکه میگه : از میان شما تنها کسانی شاد خواهند زیست که خدمت به خلق را می جویند و می یابند، اما باید بگم این نباید به بردگی کردن و قربانی شدن تشبیه بشه چون حقیقت غیر از اینه، مثلا فرض کنید شما یک مربی شطرنج هستید( اینو مثال میزنم چون توضیحش برای من راحتتره چون خودم هستم: یه مربی کوچولو در میان مربیان بزرگ) و باید به بچه های زیر 12 سال آموزش بدید ممکنه عاشق شطرنج باشید( حالا شطرنج اینجا یه مثاله می تونه به جای شطرنج کار شما باشه) اینکه عاشق کارتوون باشید عالیه اما شما فقط اون زمانی می تونید برای این بچه ها کاری رو انجام بدید که متوجه این باشید که مسئله واقعی اصلاً شطرنج نیست،درس زندگی... (منظورم این نیست که مربی شطرنج این وسط بیاد به جای آموزش شطرنج از فلسفه صحبت کنه، نه! اما می تونه روح اون چیزی رو که می آموزه با قداست اون ارائه کنه). همه کارهای روزمره ما یه خدمته مثلا پرستاری از دیگران و تدریس کردن و گل فروشی و یا تعمیر شوفاژ، همه این ها با یه لبخند روی لب. گفتم لبخند بر روی لب اجازه می خوام اون خاطره ای رو که می خواستم بگم الان بگم :
چند سال پیش برای حضور توویه یک مسابقه بزرگ شطرنج به یکی از شهر های قشنگ کشور سفر کرده بودم( مسابقه شطرنج برای من یه بهوونه بود برای دیدار اشخاص و شهر های جدید).من یه هفته ای اونجا توویه یکی از هتل هاش بودم. توویه اونجا بود که با پیرمردی آشنا شدم ( اون پیر مرد مترجم کتاب های روانشناسی بزرگ دنیا بود و چون در اون شهر نمایشگاه کتاب برگزار شده بود اون هم اومده بود توویه نمایشگاه کتاب هاشو به نمایش بزاره) البته الان باید بگم خوشحال هستم که مسابقه مورد نظر من با نمایشگاه اون پیر مرد یکی شد و هر جفتمون یک هتل مشترک رو برای اقامت انتخاب کردیم چون ایشون حرفهای شنیدنی زیادی رو برای من داشت(معمولاً ساعت نهار و شام و صبحانه ایشوون رو توویه رستوران هتل می دیدم). اما نکته جالب این خاطره این ها نبود این بود که موقع خداحافظی یک جمله اون پیرمرد من رو به فکر انداخت و اون این بود: روحیه شاد و خنده های شما از یادم نمیره( خب اینجا باید یه کم از خودم بگم نمی دونم خوبه یا بد ولی باید بگم کوچکترین مطلب جالبی که شاید برای دیگران عادی باشه من رو به خنده میندازه و وقتی با دیگران صحبت می کنم سعی می کنم لبخندی کوچیک رو داشته باشم البته این سعی الان به یه عادت تبدیل شده). اونجا بود که فهمیدم کوچیکترین رفتارهای ما چطور می توونه بر روی دیگران تاثیر داشته باشه بدون اینکه خودمون متوجه بشیم، خب من لبخند رو مثل یک عادت با خودم داشتم و اصلا فکر نمی کردم وقتی پیر مرد با من صحبت می کنه به این چیز عادی اینقدر توجه کنه.

                شادمانی کی فراوان می شود    لحظه ای که خنده ارزان می شود

((((خیلی می بخشید که خستتون کردم، بازم می بخشید که این قسمت شد پیام بازرگانی همش از خودم گفتم، زیاد از این کار خوشم نمی یاد ولی شد، امیدوارم بازم ببینمتون)))). لحظه های خوبی داشته باشید



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


نگار
چهارشنبه 20 بهمن 1389 10:23 ب.ظ
: سلام دوست عزیزم
خواهش میكنم..من نوشته هاتونو دوس دارم..وقتی میخونم یه حس خوبی بهم دست میده..صحبتهاتون آدم به تفكر وامیداره..این خیلی خوبه..ممنونم
پاسخ dream land : سلام، نمیدونم چطور تشکر کنم...از لطفتون خیلی ممنونم
نگار
چهارشنبه 20 بهمن 1389 08:58 ب.ظ
سلام دوست بزرگوار..خسته نباشی..مثل همیشه جالب..شنیدنی و قابل تامل..از صحبتهات بسیار استفاده كردم..ممنون از مطالب زیبات
پاسخ dream land : سلام دوست عزیز، ممنونم من که کاری نکردم، خوشحالم که کلمات کوچیک من باعث دلگرمی شما شد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.